خرید بک لینک
درست وقتی کسی حواسش نیست آرام بلند شوی. از بین پرش های مردهای فامیل و توپ والیبالشان بگذری، دور دورتر شوی. با هر قدم که برمیداری، صدایشان کم و کم تر شود تا جایی که دیگر هیچ نشنوی جز صدای پاهایت، نفس هایت.  با خود بگویی: وقتش است! نگاهی به گندم های سبز و زنده بیندازی.حق له کردنشان را نداری.

برچسب: نویسنده: ابوالفضل کوشکی تاريخ: چهارشنبه 30 فروردين 1396 ساعت: 9:56

 



[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]

برچسب: نویسنده: ابوالفضل کوشکی تاريخ: چهارشنبه 30 فروردين 1396 ساعت: 9:56

تمام شب را بیدار بودهو حال تازه فهمیده ام که وجودش سرشار از نگرانی بوده و هست. مادر است دیگر...امروز بعد از مدت ها متروسواری کردم. هرچند مسیر طولانی نبود اما با دیدن مردم خوشحال شدم. مامان زودتر رسیده بود،  با کلی کتاب و کیف نو، به انتظار من روی صندلی بیمارستان نشسته بود. و باز هم یک

برچسب: نویسنده: ابوالفضل کوشکی تاريخ: چهارشنبه 30 فروردين 1396 ساعت: 9:56

نتیجه ی خونه موندن درست وقتی که بارون میاد و هوا خوبه، میشه ناراحتی و غر زدنای بعدش. در نتیجه برای خیس شدن زیر بارون  و فرار از ناراحتی، آماده شدم. مقصد امامزاده صالح بود. تو راه فقط و فقط لبخند زدم. بدون این که به چیزای ناراحت کننده فکر کنم. به همه خندیدم، حتی به خودم تو شیشه ی قطار.چشم تو چشم

برچسب: نویسنده: ابوالفضل کوشکی تاريخ: چهارشنبه 30 فروردين 1396 ساعت: 9:56

 

[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]

برچسب: نویسنده: ابوالفضل کوشکی تاريخ: چهارشنبه 30 فروردين 1396 ساعت: 9:56

بارانم، تولدت مبارک مهربونم. خیلی زیاد دوستت دارم

 



[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]

برچسب: نویسنده: ابوالفضل کوشکی تاريخ: سه شنبه 1 فروردين 1396 ساعت: 3:19

دیشب مرگ را با تمام وجود حس کردم! و عجیب بود که برای زنده ماندن تلاش می کردم!!!!جان دادم و باز زنده شدم!یا فاطمه ی زهرا گفتن های مادر نجاتم داد.  یک باره باز شد راه نفسم. انگار که به تازگی نفس کشیدن را آموخته باشم! و حال، ترس دارم از خواب. از شب. از برهم گذاشتن چشمانم و این که باز هم  از ی

برچسب: نویسنده: ابوالفضل کوشکی تاريخ: سه شنبه 1 فروردين 1396 ساعت: 3:19

صفحه بندی